ماجرای غزل «من خود آن سیزدهم» شهریار / بمناسبت روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریار
209 بازدید 27 / 06 / 1398داستان زیر، ماجرای تلخ عشق شهریار است که عشقی جانگداز و سوزناک را روایت میکند که بسیار زیباست و از شما دعوت میکنیم تا آن را از زبان خود شهریار در زیر بخوانید...
وقتی كه در كشاكش میدان عشق مغلوب شدم و اطرافیان نامرد معشوقهام را به نامردی ربودند و حُسن و جوانی و آزادگی و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسلیم شدند، در خویشتن شكستم؛ گویی كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم.
بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامی شده بود و نیشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد. روزگار طاقت سوزی داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصیل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هیچ خبری نداشتم، ازدواج كرده بود و نمیدانستم خوشبخت است یا نه؟
تقریباً سهسال پس از این شكست سنگین به تهران سفر كرده بودم، روز سیزده بدر دوستان مرا برای گردش به باغی واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطری شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانكاه مرا میفرسود، تشویشی بنیان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از یاران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم و به یاد گذشتههای شورآفرین تهران اشک ریختم، پر از اشتیاق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستیكی صورتی رنگی به پهلویم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركی بسیار زیبا و شیرین با لباسهای رنگین در برابرم ایستاده بود و با تردید به من و توپ مینگریست. نمیتوانست جلو بیاید و توپش را بردارد. شاید از ظاهر ژولیدهام میترسید. توپ را برداشتم و با مهربانی صدایش كردم. لبخند شیرینی زد، جلو آمد دستی به موهایش كشیدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دوید.
با نگاه تعقیبش كردم تا به نزدیک پدر و مادرش رسید و خود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت.
وای...! ناگهان سرم گیج رفت، احساس كردم بین زمین و آسمان دیگر فاصلهای نیست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آری... او بود... كسی كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكامیش، مرزهای شكیباییم را ویران ساخت و این غزل را در آن روز در باغ سرودم.